دیشب حدودای ساعت 11.5 بود که سکته مغزی کردم مردم. الان منو آوردن این دنیا منتظرم حساب کتابامو بکنن ببینم چه کاره ام.
دو سال بعد ( البته به سال آخرتی. اینجا سیستم زمانی فرق میکنه ):
دمش گرم خدا خیلی حال داد. حساب کتابا رو که کردن دیدم بابا وضعم خیلی خرابه. قرار بود ببرنم جهنم. اما خدا تیریپ مرام گذاشت گفت هیچکسو نمیفرستم جهنم. یه ساختمون ساختم هفت طبقه که هر چی بری طبقات بالاتر باحال تر میشه. طبقه اولش دقیقا مثل دنیاست. طبقه آخرش دیگه بهشت 24 عیاره. همتونو میفرستم تو همون ساختمون.
منو آوردن طبقه چهارم. چه حوریهایی آوردن اینجا. اصلا با مال دنیا قابل مقایسه نیستن. یعنی کلا آدمهایی که اومدن اینجا خوشگل تر شدن. من خودم روز اول که اومدم اینجا تعجب کردم وقتی خودمو تو آینه دیدم. دماغم فکر کنم عمل شده. همیشه دلم میخواست همین فرمی باشه.
الان که با خودم فکر میکنم میبینم کاش اون دنیا آدم بهتری بودم که میبردنم طبقات بالاتر. این طبقه بالایی هامون خیلی حال میکنن. هر شب تا دیر وقت پارتی میگیرن و سر صدا میکنن نمیذارن ما راحت بخوابیم. پارسال یه دفعه یه پارتی بزرگ گرفتن ما رو دعوت کردن رفتیم بالا داشتیم شاخ در می آوردیم از تعجب که بابا اینا چه امکاناتی دارن اونم فقط با یه طبقه تفاوت. خدا میدونه طبقه هفتم چه خبره. چه حالی میبرن اونا. پاواروتی اومده بود به نفع زلزله زده های طبقه اول کنسرت میداد. از همون اول که وارد شدیم چشمم که به یکی از حوریهاشون افتاد دلم شروع کرد به لرزیدن. اصلا حوری های طبقه اینا با مال ما قابل مقایسه نبودن. همه گرافیک بالا. همه سالار. ما وقتی میومدیم کلی خوشتیپ کرده بودیم و تیریپ رسمی با کت شلوار رفته بودیم و خلاصه خیلی تیریپ گذاشته بودیم. اما وقتی رفتیم بالا دیدیم بابا ما اصلا عددی نیستیم. اینجا اصلا کت شلوارای ما از مد افتاده. همه دارن بهمون میخندن. اونجا پیرهن یقه کلاغی با پاپیون مد بود. تازه ما که خوب بودیم. چند نفر از طبقه دوم با شلوار بگی اومده بودن. خلاصه رفتم پهلوی همون حوریه و ازش خواستم پشت میزی که همونجا بود نشستیم. خدایی خیلی سالار و خوش تیریپ بود. همونجا که نشسته بودیم از زیر پامون نهر چارلیتری رد میشد. جلومون هم چند تا لیوان بود اما بی کلاسی بود اگه از تو همون نهر بر میداشتیم. این بود که یکی از گارسون ها رو صدا کردم گفتم واسمون دو تا لیوان از چارلیتری هایی که طبقه هفتمی ها هدیه کرده بودن بیارن. خلاصه کلی با هم حرف زدیم. از سرگذشتم تو دنیا واسش گفتم و اونم همینکارو کرد. یواش یواش موقع شام شده بود. شام رو هم با هم خوردیم. چه شام مفصلی. همه چیز بود. هر چی حال میکردی. اونوقت تو طبقه ما هر شب کوکو سبزی میدن بخوریم. تازه ما که خوبیم طبقه پایینیامون هر شب کشک بادمجون دارن. دیگه با خودم فکر کردم الان موقعشه. این بود که بهش پیشنهاد دوستی دادم. اولش یه کم جا خورد. اما بعدش خیلی راحت برگشت گفت: میدونی چیه؟ من و تو به درد هم نمیخوریم. آخه با هم اختلاف طبقاتی داریم. من طبقه پنجمی هستم و تو چهارمی.
الان خیلی احساس سرخوردگی و دپرسی میکنم.
خلاصه فهمیدیم که وقتی میگن خوب باش که با خوبا محشور بشی یعنی چی. اینجام کبوتر با کبوتر باز با بازه.
=========== این مطلب از آرشیو روانی ها بود===========
8:49 PM | نظرات 9
چیه چشاتون 5تا شده...هان...چشم ندارید ببینید حق به حقدار رسیده....می دیدم خیلی خوشحال بودید وقتی دید ایرانبلاگ جانم هک شده هی برام آف می زاشتید حقته.....
حالا چشای دشمنام دربیاد....
یوهوووووووووووووو....هوراااااااااااااااااا...آفرین بر ایران بلاگ جان....مرسی....همینه...اینجاست که فرق دشمن با دوست پیدا می شه....منو باش داشتم می رفتم روانی ها رو دوباره بازسازی کنم.....اما دست تقدیر نذاشت...
امروز با قسمت دوم جوجه اردک زشت اومدم....بخونید و لذت ببرید....
واينك داستان..
لیست زده شد رو برد طویله و همه حیونا از دیدن نام اردکی رو برد تعجب کردن و شروع کردن به اعتراض که این چه وضعش هست....این نباید کاندید باشد...
همه آقا سگ با یه واق واق بلند (نکته:دوستان بدانید که کلمه پارس کردن سگ یک نو ع توهین و خیانت بیگانه ها هست که در جامع ما رخنه کرده..."پارس"مصداق صحبت کردن پارسی زبانان است و وقتی خود ما بدون فکر می گوییم سگ پارس کرد یعنی چی؟؟؟ یعنی پارسیان واق واق می کنند...کلمه "پارس سگ" تو لغت نامه دهخدا نیست و به جای آن کلمات زوزه و واق و ... استفاده شده...)به همه نشان داد که باید خفه بشند...همه ساکت شدن و اسب شروع به شیهه کرد و گفت جناب اردک آدمی با شخصیت و تحصیل کرده هست و تمام کیفیت لازم را برای کاندیداتوری دارد و جای هیچ اعتراضی نیست بهتره متفرق بشید...
سگ با پوزخندی گفت:آره مرگ عمت....اینم یه سیاست دیگه...تو که می دونی اون رای نمیاره...الکی مانور دادی...کلک....
به هر حال یکشنبه شد و روز انتخابات و همه حیونا جمع شدن تا در مراسم شرکت کنند....انتخابات از ساعت 8 صبح شروع شد و قرار بود تا ساعت 8 شب ادامه داشته باشه اما به دلیل استقبال زیاد حیوانات چند بار به ساعت های آن افزوده شد....
دوشنبه آقا خروسه با صدای بلند نتیجه انتخابات رو اعلام کرد...
قوقولی قوقو....
نفر اول جناب آقای سگ با حدود 76% آرا
نفر دوم جناب آقای گاو با حدود 22% آرا
نفر سوم اردکی نژاد با 2% آرا
تقریبا تموم حیوونات این نتیجه رو پیش بینی کرده بودند چون سال پیش از حزب "علف سبز" یکی بر قدرت تکیه کرده بود حالا نوبت استیک قرمزا بود...
مردم داشتند متفرق می شدند که یهو یک صدای اعتراض توجه تموم حیوناتو جلب کرد و صدا این بود..یعنی چی من به این انتخابات اعتراض دارم...
وقتی مردم دیدن که معترض کسی جز اردکی نژاد نیست گفتن:بابا بی خیال...کسی که به تو رای نداده..برای چی اعتراض می کنی...
اردکی:اعتراض من به باخت من نیست..من می گم چرا همش اینا یکی در میان رئیس می شند و کسی نمی تونه شر کت کنه و به مقام برسه...
مردم گفتند برو بابا خوب اینا کار بلدند تو چی ..تا حالا تجربه سیاسی داشتی؟/
-بله من زمانی که در خارج بودم(طویله بغل)مشئول بخش برکه بودم و در ضمن من مدرک دکتری دارم..
یهو در این حین یکی گفت:آره...راست می گه...چه معنی داره .. من هم معترضم...
بله گوینده ابن حرف کسی نبود جز نوک طلا....
نوک طلا حالا که بزرگ شده و برای خودش مرغی شده تا کلاس 6 بیشتر نتونسته درس بخونه چون خوانوادش اعتقادی به علم نداشتند و فعلا در خونه ب مادرش کمک می کنه...
وقتی نوک طلا ابن حرف رو زد مردم کمی به فکر رفتند.دوباره اردکی که قوت قلب گرفته بود شروع کرد به حرف وگفت من می خوام یه حزب با کمک شما دوستان بسازم واسمش هم بزارم حزب"نه استیک نه علف فقط حزب ما" و اولا کسی که به این حزب پیوست نوک طلا بود...بعد از چند روز تقریبا همه جا صحبت از حزب "....فقط ما" بود سر صدای زیادی به پا کرده بود و افراد زیادی که اکثرا از فقرای شهر بودند به جمع این حزب پیوسته بودند و این حزب داشت قدرتمند می شد.
در یک نشست اضطراری در کاخ طویل آباد این موضوع بررسی شد و به این نتیجه رسیدند که اگه این موضوع ادامه پیدا کنه تقریبا قدرت دو حزب از بین خواهد رفت و باید این حزب رو تخریب کنند تا مردم از اونها روی برگردان بشوند..
چند روز بعد در روزنامه بزرگ شهر به نام "هم طویله" یه گزارش و عکس تکان دهنده چاپ شد و این گزارش به رابطه جنسی و نامشروع دکتر اردکی نژاد و نوک طلا که منشی او بود می پرداخت...این موضوع در طویله بسیار خبر ساز شد..گزارش اینچنین بود:
"سلام به همه هم طویله های عزیز.دیروز در دفتر روزنامه نشسته بودیم یک نامه بی نام و نشان به دستمان رسید تصاویری مبتذل و باور نکردنی از دکتر اردکی نژاد بود و نیز نامه کوتاه که در آن نوشته شده بود این تصاویر در ویلای کنار برکه اردکی نژاد گرفته شده است"
وقتی این خبر پیچید اردکی نژاد بر روی تلویزیون ها ظاهر شد تا به این اتهامات پاسخ بگه.
اردکی نژاد که به صورت تقریبا زنده صحبتاش داشت از کانال KAT (KHABARGOZARY AZAZDE TAVILE)پخش می شد گفت:من تکذیب می کنم..اصلا اون شب من و خانوم نوک طلا تو ویلا نبودیم...اصلا اون عکس مربوط می شه به اتاق استراحت دفتر حزب و هیچ ربطی به ویلامون نداره....من کلا تکزیب میکنم.
اما یک صحبت دیگه ای هم دارم و اونم اینکه یکی ازکارهایی که ما می خواییم در آینده انجام دهیم آزادی هست.ما حیوونیم چرا نباید مثل سایر طویله ها آزادی و دموکراسی داشته باشیم و ....
صحبتهای اون شب اردکی باعث شد تا او باز هم در بین مردم محبوبتر بشه..
1 سال بعد
حالا باز هم نوبت انتخابات بود و شورو حالی در بین مردم راه افتاده بود و حالا حزب"نه استیک نه علف فقط حزب ما" صاحب قدرتی شده بود و در کنار دو حزب دیگر به تبلیغات برای حزب خود می پرداخت..
در این سال از حزب استیک آقا گربه کاندید شده بود و از حزب علف خانوم خره(برای اولین بار بود که یک خانوم در این انتخابات کاندید می شد)که همسر آقا اسب بود کاندید شده بود و از حزب "...فقط حزب ما" آقای دکتر اردکی نژاد...
شور و حالی در طویله بر پا بود و قرار بود روز یکشنبه یک مناظره تلویزیونی بین 3 کاندیدا بر گزار بشه...
ادامه دارد....
واينم يه عكس بي ربط و با كمي ارتباط..

9:53 PM | نظرات 7
سلام به همه دوستان...امیدوارم حالتون خوب باشه و در کمال خونسردی بشینید سر جاتون...
یه خبر مهم.....خیلی مهم...خیلی زیاد و شدید مهم....کلا مهم.....
دوستان خبر اینکه یه سری ارازل اوباش دیوانه و روانی از تیمارستان سابق فرار کردند...
بله دوستان توجه کنند که در صورب رویت این دیوانه ها حتما مراتب را به ۱۰۰+۱۰ خبر بدهند...
دوستان شیرینی هم داریم ها....بگید جایزه بگیرید...در آخر به ۳ نفر به قید قرعه جایزه میدیم...
اینم عکسشون....

8:50 PM | نظرات 12
سلام به همه دوستان روانی های سابق و ایرانیای کنونی...خوبید....همه توضیحات تو روانی ها دادم و اینجا یه ضرب می ریم سر پست اول این وبلاگ یعنی داستان جوجه اردک زشت.....البته اینو بگم این داستان خیلی طولانیه واسه همین تو چند پست می زارم...
برگرفته از داستان معرف "جوجه اردک زشت" با یه عالمه دخل و تصرف
به نام آفرینده زشت و زیبا
صبح یکی از روزهای پاییزی در یک طویله در جنوب شرق متمایل به راست کشوری در اروپا هل هله ای بر پا بود...تموم حیونات بیدار بودند تا ببینند فرزند این دو قوی زیبا چی در میاد...همه با صبر و تحمل منتظر شکسته شدن تخم مرغ این قوها بودند...ساعت دقیقا 8 و 36 دقیقه و 14 ثانیه بود که یهو یه ترک کوچک بر روی تخم ظاهر شد...همه بیتابانه با چشمایی از کاسه زده بیرون داشتن این منظره رو نگاه می کردند...کم کم ترک ها زیاد شد و بالا خره کل تخم شکست و جوجه ای زشت و سیاه از تخم بیرون اومد...همه حیرت زده به این صحنه نگاه می کردند مگه میشه پسر دوتا قوی زیبا به این زشتی بشه...همه حیوونات با حالت های تمسخر آمیز این صحنه رو نگاه می کردن...جوجه زشت قصه ما به اطراف نگاه می کرد و چشش به پدر و مادرش افتاد و با یک لبخند ملیح گفت م...ا....م....ا...
پدر و مادر هم بهت زده به این صحنه نگاه می کردند ولی بالاخره باید با این مشکل کنار میومدند..مادر که همیشه و در همه حال حامی فرزندش هست به سوی جوجه رفت و اورو بغل کرد و روش خوابید!!!!!
بقیه حیوونات هم با گفتن تبریک رفتند ...
1سال بعد
مادر رو به پدر کرد و گفت: مرد....برای چی تو هیچی به این آقا خروسه نمی گی؟؟
بابا:مگه چی شده باز؟؟؟
-هیچی...می خواستی چی بشه...این کثافتا و قتی دیدن جوجه ما داره با نوک طلای اونا بازی می کنه با نوک با جونش افتاد و تموم جونشو زخمی کرد....وقتی رفتم بهش می گم مال چی می زنیش بر گشت گفت:بچه شما بیخود می کنه میاد با بچه ما بازی می کنه...اون زشته..اون مریضه....ایششششششش....مردشورشو ببرم اگه بازم بیادمیزنمش....
بابا:خوب راست می گه این بچه با بقیه بچه فرق داره..ای کاش همون موقع که تازه به دنیا اومده بود می دادیمش به اردک خوارگاه و از دسش راحت می شدیم...
مادر و پدر به حرفاشون ادامه دادن غافل از اینکه جوجه پشت در داره نزاع اینها رو میشنوه...
جوجه خودش نیز به تفاوتهاش پی برده بود و سر خورده شده بود وقتی پدرش اونو قبول نداره چه انتظاری از بقیه داره....پس بی خیال جامعه شد و شروع کرد به تحصیل و کسب علم و تمام فکرش به درساش معطوف شد
3 سال بعد
همه جا صحبت از انتخابات درون طویله ای بود...اما این انتخابات چی بود...این انتخابات هر ساله در فصل پاییز در ماه سپتامبر انجام میشد و یه نفر به عنوان ریس تموم حیوونات طویله می شد و باید به تمام مشکلات جامعه ی طویله ای رسیدگی می کرد....
موقع ثبت نام کاندیداها بود و همه حیوونات کاندید شدن....آقا بزه که ریس تشخیص کیفیت حیوونات برای کاندیداتوری بود با آقا اسبه رئیس سابق طویله و خانوم خره وزیر غذا خوری و آقا قاطره مسئول برنامه ریزی (به نظرتون اینا فامیل نیستن...خانوادگی اومدن پیک نیک) و چند تا حیوون دیگه مشغول بررسی صلاحیت حیونات بودن...
تقریبا همه رد شدن و آقا سگه که برای خودش قدرتی داشت و آقا گاوه که تو جامعه حیوانی برای خودش کسی بود رفتن تو لیست و بقیه رد شدن...آقا سگه از حزب استیک قرمز بود و آقا گاوه که هم حزب آقا اسب بود(رئیس کنونی)از حزب علفهای سبز بود.
آقا اسب گفت این اردکی نژاد سیاه کیه که کاندید شده.....قاطر گفت بابا اون همون بچه زشت اون دوتا قو تو برکه هست....
-پس چرا من تا حالا ندیدمش..
-آخه رفته بود به خارج(طویله بغل) برای کسب علم و درس می خونده...یه چند ماه اومده...بچه خوبیه...چند بار تو کاخ بزرگ طویل آباد دیدمش....
پس آقا بزه چرا اونو رد کیفیت کردی....
بزه گفت:آخه اون از جامعه ترد(طرد)شده....و کسی اونو قبولش نداره...الکی مال چی کاندیدش کنیم...
اسب:عیب نداره بالاخره اون درس خونده درست که تو حزب ما نیست حتی تو حزب رقیب هم نیست...اما باید بزاریمش....بالاخره برای خودش کسی هست....شنیده بودم مدرکشو از دانشگاه بزرگ قولومبیای سگدونیا گرفته....
مدرکش چیه پسرم...
-دکتری است پاپا....
ادامه دارد...

8:53 PM | نظرات 15
|
|
(1) مطالب طنز
(4)
حامد
بازديد هاي امروز : 4
بازديد هاي ديروز : 3
بازديد هاي این ماه : 12
كل مطالب : 4
كل بازديد ها : 1648
ايجاد صفحه : 0.140625
ثانیه

|
لینک باکس |
|
|